توسط سرباز گمنام در ارزوی شهادت in شهدا
روزی با ابراهیم رفتیم پیش رفقا بعد از مدتی ابرهیم را ندیدم دنبال او رفتم دیدم در اتاقی نشسته متوجه من نشده بود جلو تر که رفتم دیدم سوزنی رو داره ب بالای چشمش میزنه زودی گفتم دادش ابراهیم داری چیکار میکنی زود سوزن مخفی کرد و گفت هیچی هیچی گفتم ن ب جون… بیشتر »